غریبه آشنا
♥شیرینی زندگی، لذت بردن از تلخی یک شکلات است♥
تو ک آهسته میخوانی قنوت گریه هایت را... میان ربنای سبز دستانت... دعایم کن...!!! امشب هوای چشمام بارونیه بدجور دلم گرفته... چرا؟؟!!! مثه همیشه حرفی جز سکوت... و خیالی جز بیخیالی نیست...!!
خدايا.... خدا را دیده ای آیا؟ به هنگامی که می فهمی دگر تنهای تنهایی رفیقی همدمی یاری کنارت نیست و می ترسی که راز بی کسی را با کسی گویی یکی بی آن که حتی لب تو بگشایی به آغوشی تو را گرم محبت می کند با عشق ... من از خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن اعتمادی است که بر مردم دنیا کردم....... ما خيلي ادعا داريم كه با فرهنگيم، آيا واقعا همينطوره؟ فرهنگ اونه كه وقتي از خيابوناي اروپا به خاطر تميزيش تعريف مي كني خودت هم تو خيابوناي شهرت آشغال نريزي. فرهنگ اونه كه وقتي از نظم و انضباط ژاپني ها تو صف غذا وقتي زلزله اومده بود حتي حاضر نبودند يك غذاي اضافه بگيرند تعريف ميكني خودت هم توي صف نونوايي به خاطر يك عدد نان بدون صف دعوا نگيري. فرهنگ اونه كه وقتي از ترافيك كشورهاي غربي تعريف مي كني خودت هم توخيابونا لايي نكشي و چراغ قرمز رو رد نكني و حق تقدم رو رعايت كني. (فحش دادن رو ديگه نگفتم اميدوارم به زودي اينيكي منقرض بشه) فرهنگ اونه كه هر اتفاقي كه افتاد نندازي گردن ديگران و خودت هم بابت اشتباهي كه مي كني پاسخگو باشي. فرهنگ اونه كه فخر نفروشي و حريص نباشي. فرهنگ اونه كه آشغال رو با پلاستيك بندازي تو ظرف زباله نه كنار خيابون (يكي به داد جنگل و طبيعت ما برسه) (لطفا هنگام تفريح در طبيعت زباله هاي خود را جمع كرده و به اولين جايگاه زباله تحويل دهيد. كار سختي نيست امتحانش كنيد) فرهنگ اونه كه به همديگه احترام بزاريم هر چقدر هم غريبه باشيم. فرهنگ اونه كه عادل باشيم و به عقايد همديگه احترام بزاريم. فرهنگ اونه كه دوست داشتن رو بلد باشي و بتوني عاشق زندگي كني. روزي همه فضابل و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از هميشه. ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت: بياييد يک بازي بکنيم؛. مثلا" قايم باشک؛ همه از اين پيشنهاد شاد شدند ديوانگي فورا" فرياد زد من چشم مي گذارم من چشم مي گذارم. و از آنجايي که هيچ کس نمي خواست به دنبال ديوانگي برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع کرد به شمردن ....يک...دو...سه...چهار.. همه رفتند تا جايي پنهان شوند؛ لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کرد؛خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد؛ اصالت در ميان ابرها مخفي گشت؛ هوس به مرکز زمين رفت؛دروغ گفت زير سنگي مي روم اما به ته دريا رفت؛ طمع داخل کيسه اي که دوخته بود مخفي شد. و ديوانگي همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نميتوانست تصميم بگيرد. و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان کردن عشق مشکل است. مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و يک... در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد. نود و ينج ...نود و شش...نود و هفت... هنگاميکه ديوانگي به صد رسيد, عشق پريد و در بوته گل رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم ميام دارم ميام. اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود؛ زيراتنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود. دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمين؛ يکي يکي همه را پيدا کرد جز عشق.او از يافتن عشق نااميد شده بود. حسادت در گوشهايش زمزمه کرد؛ تو فقط بايد عشق را پيدا کني و او پشت بوته گل رز است.ديوانگي شاخه چنگک مانندي را از درخت کند و با شدت و هيجان زياد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صداي ناله اي متوقف شد .عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند. او کور شده بود.ديوانگي گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه مي تواتم تو را درمان کنم.» عشق ياسخ داد: تو نمي تواني مرا درمان کني، اما اگر مي خواهي کاري بکني؛ راهنماي من شو.»و اينگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگي همواره در کنار اوست. يك دوست واقعي شانه هايش از گريه هاي تو تر مي شود. يك دوست معمولي يك جعبه شكلات براي مهماني تو مي آورد. يك دوست واقعي زودتر به كمك تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز كردن مي ماند. يك دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت مي شود. يك دوست واقعي مي پرسد چرا نتونستي زودتر تماس بگيري؟ يك دوست معمولي دوست دارد به مشكلات تو گوش دهد. يك دوست واقعي سعي در حل آنها مي كند. يك دوست معمولي مانند يك مهمان عمل مي كند و منتظر مي شود از او پذيرايي شود . يك دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي مي كند. يك دوست معمولي مي پندارد كه دوستي شما بعد از يك مرافعه تمام مي شود. يك دوست واقعي مي داند كه بعد از يك مرافعه دوستي شما محكم تر مي شود. خوب می خواستم یکم کلاس بزارم بابا اخه امروز دیگه رفتم ثبت نام کرد دانشگاه خلاصه دیگه ماهم دانشجو شدیم رفت بعضی هاااا که خودشون میدونن کیه بهم میگه خانم مهندس اگه بي هوا کسي وارد زندگيت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده! به خاطر همـــــین تنهــــایی بهــــتره

فاصلهات را نزدیک و دلت را دریا کن و به جای پرتاب سنگ، قطرههای لطیف آب را به سمت او هدایت کن تا
روحت را بزرگ کن و دلت را دریا... با پرتاب سنگ ناچاری دستهای خود را نیز زخمی کنی.
هرکس به ياد مان هست به يادش باش
اگر کنارمان نيست ، کنارش باش
اگر تنهاست پناهش باش
و اگر غم دارد غمخوارش باش . . .
![]()
eeeنیشتو..اهان ok![]()
اما خودم میدمنم همش تیکس BaW![]()

اگه بي محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده!
اگه گريه هات تو خنده غفلت ديگران شنيده نشد تا خورد نشي؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده!
حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائي خفت کرده؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع يه بهونه واسه نوازشت گير آوورده!
آخه مي دوني ؟ : "خدا" خيلي تنهاست
| Design By: KHanOomi |








































